کنسرو ماهی تن، یار غار همیشگی…
- 02.18.09
- Uncategorized
- Digg
- Del.icio.us
همین الان که دارم این خطوط رو مینویسم هنوز آخرین لقمه رو نخوردم. دیدم نمیشه باید بنویسم! حتی وسط شام!
شام…؟ چه شامی…؟ اینو بهش میگی شام؟
راستی فکر میکنید توی زندگی آکادمیک یک فرد تحصیل کرده مهمترین و حیاتیترین عنصر، تخم مرغ هست یا کنسرو ماهی تن؟ به عنوان یک دانشمند بخش اعظم فعالیت آکادمیک من رو خوردن کنسرو ماهی تن تشکیل داده! ولی نه…! بعد از دانشگاه هم کماکان ماهی تن نقش بسیار شگرفی در پیشرفت های علمی و تکنیکی من داشته. بنده همین جا نقش تخم مرغ رو با صراحت و به شدت تکذیب میکنم. چه بسا برای مدتی تخم مذکور حیات علمی حقیر رو دچار سراشیبی هولناکی کرد. متاسفانه در دوران فعالیت حرفهای مدتی تحت تاثیر القائات و تبلیغات یک دوست ناباب ولی دوست داشتنی، از طریق خوردن مخلوط کنسرو لوبیا (مارک مشکوه) و تخم مرغ لطمه سنگینی به بنیه علمی بنده وارد شد که بعدها با خوردن “اور دوز” کنسرو ماهی تن به مدت بیش از دو سال در دور دست ترین دهات کشور، دوران ترک و بازپروری با موفقیت سپری شد و این طلبه روسیاه تونستم دوباره با اکمل اغذیه و احسن اطعمه، جناب کنسرو تن ماهی تجدید بیعت کنم.
یادش بخیردانشگاه. وسط کلاسهای جراحی میرفتیم روی سکوهای کنار ساختمان دانشکده زیلو پهن میکردیم و هر گوشه اش هم یک سنگ میذاشتیم که باد پتو رو همراه خشتکمون رو سرمون نکشه. بعد بساط ناهار رو براه میکردیم… کنسرو ماهی تن، خیارشور، گوجه فرنگی، یک نون باگت بیات، یه فرغون خاک! انقدر هم تو سر و کله هم میزدیم که نمیفهمیدیم چی داریم میخوریم.
و الان … بعد از حدود پانزده سال… باز هم کنسرو ماهی تن، باز هم خیار شور، باز هم گوجه فرنگی و باز هم یک نون باگت بیات…
شاید اگه اون موقع میدونستم قراره بعد از پانزده سال تو آمریکا هم همینها رو بخورم سرم رو به سکویی، سنگی، کلوخی چیزی میکوبیدم!
بله کاملآ یادمه اکنون عصر یک جمخه مثل بقیه جمعه هاست و تنها و غصه دار نشستم پای کامپیوتر و اومدم اینجا که این نوشته تورو بخونم وبیشتر غصه دار بشم عجب روزهای بود هنوز هم وقتی کنسرو ماهی وطنی رو اینجا باز میکنم بیاد اون روزها میافتم و اون استخر خاکی وسط که بعضی روزها اب تنی کاملا بهداشتی میکردیم و برخی عجب خری بودند که اون رو هم برامون ممنوع میکردند پس از 16 سال هنوز اند ر پی یک جوجه ایم در حالیکه کمی اگه اونطرفی میرفتیم حالا هفت مرغ چاق را هم خورده بودیم مگه نه؟
سعید:
عرض کنم خدمت سرور خودم که شما باشید…
هی هی هی … بعضی زمان ها هست که دوست داری روزها رو ببندی به گاری و بکشی که زودتر بگذرند و از شر اون ها زودتر راحت بشی، غافل از اینکه یک روزی خواهی نشست و حسرت همون روزها رو خواهی خورد. این یک قصه ازلی و ابدی هست و هیچ جوری نمیشه عوضش کرد. آره، باهات موافقم. منم فکر میکنم باید کمی اونطرفی می رفتیم. ولی مطمئن نیستم اونطرفی مرغ چاق قسمت ما میشد یا…
یک بابایی می گفتم والله اون دنیا اگه بهشت هم بریم همون شب اول یه حوری گنده چندین متری رو میندازن رو کولمون که قربون دستت این رو تا داغه برسون به حجره حاجی غضنفر علاف زود برگرد که باید دومی رو برسونی، شمس الله مرده شور بنده خدا خیلی وقته منتظره!
سلام
پرشین بلاگرز «خبرخوان ایالات متحده» («گرافیکی» و «تکست»)؛ و «لیست و فید وبلاگهای فارسی ایالات متحده» را ارائه کرده است.
از پرشین بلاگرز و «خبرخوان ایالات متحده» که شما نیز در آن حضور دارید بازدید فرمائید.
http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/usa-p.html
از خوردن بوریتو, پیتزا, غذای مکزیکی و چینی دیگه حالم داره بهم میخوره. من قرمه سبزی و قیمه بادمجان و کوفته و آش کشک و کوکوی سبزی میخوام. حتی دلم برای خورش کدویی که مادرم درست میکرد و همیشه غرغر میکردم یه ریزه شده. کشمش پلو با ماست! کوفته تبریزی و نان سنگک و سبزی خوردن! کتلت و شامی سوراخ دار با نان بربری و ماست و سبزی خوردن و پیاز! به خدا هر روز ظهر که یک ساعت وقت نهار دارم غصه ام میشه که کجا برم و چی بخورم. شب ها هم با آشغال و بیسکوییت و سریال با شیر شکمم رو سیر میکنم. توی امریویل یه فودمارت هست که البته حدود 60 مایل با من فاصله داره. ولی غذاهای افعانی داره و گهگاهی که خیلی هوس پلو خورش میکنم میرم اونجا. تنها چیزی که شبیه غذاهای ایرانیه خورش اسفناجه که قبلن دوست نداشتم ولی الآن تقریبا میبلعم. از انگلیسی حرف زدن هم متنفرم. فکر کنم اصلا امروز هوم سیک شدم. خدا بخیر کنه…